تبليغاتX
واقعا نمیدونم اسمش رو چی بذارم

واقعا نمیدونم اسمش رو چی بذارم

خدا....

خدایا قربون بزرگیت برم

خدایا من سرتق کم آوردم یه چیزای به من نشون دادی که فکرشم نمیکردم

خدایا میشه زودتر بمیرم؟ فقط جوری که خانواده ام غصه نخورن حالم از مردم داره به هم میخوره


  بارالها

برای همسايه ای که نان مرا ربود نان، برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی، برای آنکه روح مرا آزرد بخشايش، و برای خويشتن خويش آگاهی و عشق ميطلبم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت   توسط مریم-سعید  | 

سلام سعید

حدود یک ساله اینجا نیومدم

دقیقا از تولد ۲۰ سالگیم یادته؟ حالا ۲۱ ساله شدم اما....

یادته اینجا حرفای دلمون رو مینوشتیم و آدرسشو به هیچ کس هم ندادیم؟ پس چرا زدیم زیر قولمون و دیگه هیچ کدوممون نیومدیم؟ شاید تو هم مثل من فکر کردی از نوشتن که کاری درست نمیشه! من دیگه خسته شده بودم دیگه حالم از نت بهم میخورد حتی سراغ وبلاگ خودم هم نرفتم ولی بازم این وبلاگمونو فراموش نکردم...

بعد از مدتها اومدم نت اونم چون امتحانام تموم شد و واقعا دیگه از تنهایی حوصلم سر رفته بود. تصمیم گرفتم یه سر بیام اینجا. سعید منظورت از این مطلب اخری که نوشتی چی بود؟!!!!!!!

من ۵شنبه کنکور دارم. باورت میشه؟ اما الن اینجام. هیچ حس درس خوندن ندارم اینقدر بیزارم از همه چیز که شاید اصلا سر جلسه هم نرفتم.  دلم گرفته

وقتی به گذشته فکر میکنم........... چه دورانی بود! بهرام رو یادته؟؟؟؟ الان ۱ساله ازدواج کرده منم فراموشش کردم. کار دیگه ای نمیتونستم انجام بدم. رسم زمونه همینه دیگه.

رسم زمونه همینه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت   توسط مریم-سعید  | 

هيچ يادگاري واسم نذاشتي جز اينكه خون از دماغ و دهنم مياد و هر وقت

   

  رنگ خونم و ميبينم ياد تو مي افتم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت   توسط مریم-سعید  | 

خوبه باز سر عقل اومد

سلام بچه ها خوبه باز بعضي ها سر عقل اومدن فهميدن 20 سل از زندگي گذشته و بايد لذت ببرن ما كه هرچي گفتيم بهشون بر خورد تا جاي كه جواب تلفن هم نميدادن و البته هنوزم نميدن همينجا و از همين تريبون رسما اعلام ميكنم من با كسي قهر نيستم و خوشحال ميشم كه يه زنگ به من بزنن و از همه مهمتر تولدت مبارك مريم خانوم اميدوارم از اينجا به بعد زندگيت و با فكر پيش ببري

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت   توسط مریم-سعید  | 

خدایا خیلی دوست دارم...

خدایا خیلی دوست دارم

 

دوست دارم که به من فهموندی

 کجای کارم و فهموندی زندگی چیه

چند روز دیگه که بیست ساله

 میشم واسم روز بزرگیه

 خیلی بزرگ تازه زندگی

 رو فهمیدم تازه زندگی کردن

 رو یاد گرفتم تازه به خودم اومدم

 که بیست سال گذشت

 بابا کجای کاری

 مریمممممممممممممممم

زندگی کن و از زندگی کردن لذت

ببرررررررررر

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت   توسط مریم-سعید  | 

من

اين چند روزه خيلي گيج شده ام ميخوام گوشه نشيني بكنم وقتي ميبينم تو اين دنيا هيچكس واسه هيچكس مهم نيست دوست دارم اينقدر بكشم تا بميرم به قول معروف بعد از صد ها هزار سال از خاك چه مهم است پاك يا ناپاك داستان هاي صادق هدايت رو من خيلي تاثير گذاشته ميترسم آخرش باهام يه كاري كنه كه بميرم دوست دارم هيچكس دورو برم نباشه به جز پدر مادرمو خواهرم اما با اين حال خودم دور بر خيلي ها ميرم بيشتر يه جور ساديسم هستش كه به جونم افتاده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت   توسط مریم-سعید  | 

دل تنگی

سلام

امشب خیلی حس غریبی داشتم یه مدت بود که با خدا قهر کرده بودم نماز نمیخوندم نمیشه

اسمش و قهر گذاشت بیشتر به تنبلی شباهت داره.البته واسم یه جا نماز و تسبیح از مکه آوردن

که بهم یه شوق خاصی داد واسه نماز خوندن اما از همه اینا بگذریم امشب یه حس غریب داشتم

دلم بدجوری تنگ شده بود اشک تو چشمام جمع شده بود یاد زمانی افتادم که همیشه از خدا

طلب کربلا میکردم.اما جور نمیشد به یاد اون شبا که تا صبح واسه رفتن به کربلا گریه میکردم

افتادم حالا دیگه مثل اون شبا دلتنگی نمیکنم حالا اون روزا رو با الانم مقایسه میکنم بیشتر به

حال خودم گریم میگیره یعنی میشه یه روزی برم؟ چشمام پر اشک شده اما اینقدر قد هستم که

نمی خواهم گریه کنم . خدایا تو که از دل من خبر داری پس منو ببخش        

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط مریم-سعید  | 

دیگه رفت

 

بهرام من دیگه رفت بهرام من حالا یکی رو واسه خودش داره

 

 یکی که واسه همیشه باهاش میمونه

 

به همین راحتی؟ اخه مگه میشه؟ پس من چی؟

 

 واسه ی چی تونستی قبول کنی؟

 

اخه من چطور باور کنم؟ نه امکان نداره

 

خدایا باورم نمیشه

 

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

خدا بسه دیگه اخه چرا؟؟؟؟

 

 چرا اینقدر راحت؟

 

با وجود تمام نامردی هایی که در حق من کردی

 

 بازم واست صبر کردم

 

 حتی به ازدواج فکر هم نمیکردم

 

نمیتونستم کسی رو جز تو قبول کنم

 

فکر میکردم همه چیز درست میشه.

 

 فکر میکردم پای حرفات هستی. پای عشقت

 

اخه چی شد اونقدر دم از عشق میزدی؟!!!!!!!!!

 

اینقدر عشق واست بی ارزش شده؟

 

یادت رفته من واسه تو چه کارایی کردم؟

 

 هرچی گفتی قبول کردم و شدم اونجوری که تو میخواستی

 

مگه خود تو نبودی که میگفتی تا درست شدن شرایط کارات بریم

 

 با هم عقد کنیم تا دیگه مطمئن باشیم مال هم هستیم؟

 

 همش حرف بود؟ همش افسانه بود؟

 

خدایااااااااااااااااااااااااااااا

 

الان دست کی تو دستای تویه؟

 

مگه ما به هم قول نداده بودیم تا اخرش پای هم بمونیم؟

 

ای خدا اخه اینقدر نامردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

بابا بی معرفت مگه من در حق تو چی کردم

 

 که با من اینجوری کردی؟ واسه عشق تو همه رو از خودم رنجوندم.

 

هرکی میگفت فراموشت کنم قبول نمیکردم

 

اره سعید مگه تو نبودی کلی واسم حرف زدی

 

ولی حرفات آزارم میداد با وجود همه نامردی ها

 

و کثیفی های بهرام بازم امید درست شدنشو داشتم

 

حرفای تو رو قبول نداشتم چون عاشقش بودم یه عاشق واقعی

 

 که این حرفا روش اثر نداشت

 

خدایا فقط دارم دیوونه میشم

 

روانی شدم.

 

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اخه چطور باور کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چطورررررررررررررررررررر

 

بهراممممممممممممممممممممم این رسمش نبود

 

به خدا این رسمش نبود

 

خدایا حالا چکار کنم برم پیش کی گریه کنم؟

 

 دردم رو به کی بگم؟

 

خدایا راحتم کن ای خداااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط مریم-سعید  |